این که ازخواندن هر کلام عاشقانه ای که
روی در و دیوار مدرسه، درخت های خیابون و کیوسک های تلفن نوشته شده دچار یک نوع حس مشمئز کننده ی چندش آور شده ام،
اینکه از شنیدن داستانهای عاشقانه ی آبکی وبلاگها و خاطرات هجو عشقولانه ی بعضی ها
دچار حالت تهوع می شوم، نه به خاطر تنفرم از عشق است که به دلیل انزجارم از به هجو
کشیدن واژه عشق است...
اینکه در پاسخ کسی که خودش بارها وبارها عاشق شده وفارغ گشته، بدون توجه
به قیافهء استفهام آمیز ومتحیرش می گویم که "عشق را نمی شناسم"، نه به خاطر
این است که قلب او یک ماهیچه ی گرم تپنده است و دل من یک سنگ خارای ثابت، بل به خاطر
حرمتی است که برای این کلمه قائلم و اعتقادم به عدم عطای این موهبت است به همگان! به
گمانم باید به درجه ی شاهد وساقی رسیده باشی
تا عاشق شوی و من خود را به اندازه ی آن معنایی
که خود، برای عشق تعریف کرده ام لایق نمی دانم.
اینکه اگر هر روز و هر روز، دم به دم
بگویی که عاشقم هستی، باور نمی کنم...
نه به خاطر تردیدم نسبت به خلوص تو ونه به خاطر
عدم اعتمادم نسبت به خود است، بلکه به دلیل متداول شدن فرهنگ مصرفی این واژه است و
تحت الشعاع قرار گرفتنش در ارتباطات منفعت طلبانه!!!
بد روزگاری است نازنین! بد روزگاری. این روزها دیگر
نجواهای عاشقانه ملاک عشق نیست. تکیه زدن بر درخت هم نشانه عاشق بودن نیست.
من حتی
نمی توانم عیار خلوص خودم را هم، در یک ارتباط بسنجم.
شاید اگر دستگاه سنجش ومعیاری
بود که با آن می شد درجه ی عشق خود را سنجید، نیمی از مشکل حل بود.
خنده دار است! باور می کنی که کسی به خودش بتواند تا این اندازه مشکوک باشد و سخت گیر؟!اما من برای این وسواسم هم توجیهی دارم؛ از آن نوع توجیهات منطق نمای جدلی همیشگی ام!
اگر تو هم
دوستی داشتی که یک دفتر هزار برگ را سیاه سیاه سیاه کرده بود از یک "نام" بعلاوه ی عبارت پراستعمال "دوستت دارم" و آن وقت به محض داشتن موقعیتی بهتر و به قول خودش
حساب شده تر، در عرض تنها یک هفته بی خیال هزار ضرب در هزار بار چیزی می شد که به خیال
خودش با نهایت صداقت نوشته، این را به خودت تعمیم نمی دادی وبه درک احساس خودت مشکوک
نمی شدی؟! و فکر نمی کردی که این روزها چه ماهرانه از "صداقت" هم کپی برداری
می کنند؟!
اگر تو هم مجنونی را می شناختی، عاشق تر از مجنون
لیلی؛ با زلفی آشفته، محاسنی بلند، مغموم، پریشان و سر در گریبان، آنوقت به محض مهیا
شدن معجزه گونهء شرایط ازدواج با محبوبش، او را چنان مضطرب وگریزان (!) می دیدی، گویی
قرار است به جهنمش بیندازند، نه به آن بهشتی که سالها وصفش کرده و در حسرتش نالیده
بود؛ به معنای عشق که نه، به استعمال آن در جای غیر واقعی اش شک نمی کردی؟! و در عجب
نمی ماندی که چطور "غم عشق" را هم تقلید می کنند؟!
اگر تو هم مدام در ستون حوادث می خواندی که دو عاشق
دل خسته مانع وصال را به قتل رسانده اند؛ به وسواس عدم درک هدف عشق مبتلا نمی گشتی؟!
ومی توانستی این جمله که " از هر نوع
عشقی می توان به عشق حق نائل شد" را با تمام ابعادش باور کنی؟!
مطمئنم تو هم اگر به اندازه من با حروف کلنجار رفته
باشی و با واژه زندگی، نمی توانی عشق را چنین بی حرمت ببینی؛ چنین چرک، بی آبرو، نخ
نما شده ومندرس!
آخ... اگر می توانستم محکمه ای
برای کلمات درست کنم. مگر نه اینکه کلام مقدس است؟ پس به کار بردن هر واژه ای در مکانی
غیر از جای واقعی اش چه از سر بی قیدی، چه تسامح، چه با هدف تسلط روی احساس دیگران
جرم است؛ معصیت است؛ مصیبت است!
اصلا مگر نمی گویند در روز رستاخیز هرکس
وهر چیزی که به آن ظلم روا داشته ایم، از ما بازخواست می کند؟ پس بعید نیست در آن روز کلمات و عبارات صف بکشند و از ما به سبب سوء استفاده های مکررمان شکایت کنند!
هیچ فکر کرده ای چرا وقتی مولانا، حافظ وخیام می
خوانی، دچار حظی عمیق می شوی، انگار یک حفره ی خالی از مغزت را پر کرده باشند، یا کسی
قلبت را در مشت گرم خود بفشارد؛ اما با خواندن شعرهای پر سوز وگداز بعضی از شاعران
این زمانه، تنها تحولی که در خودت می یابی حس پیچ خوردن روده هایت است و احساس شدید
نیاز به بالا آوردن؟